آرشیو از دیدگاه شعرا
-
0
نوحه طفلان حضرت زینب (س) – بارون اشک چشمام می ریزه روی گونه
بارون اشک چشمام می ریزه روی گونهصدای غربت تو دلا رو می سوزونه روی، لبت امن یجیبهزینب، کی می گه بی شکیبه حالا، منم شدم غریبه؟!روی، زانوت گذاشته ای سر […] -
0
اشعار ولادت حضرت زینب (س) – کیستم من دختر شاه عربکیستم من دختر شاه عرب
کیستم من دختر شاه عربرازق بی منت نان و رطب کیستم من عشق را معنا منمدختر انسیه الحورا منم کیستم من عاشقی دلسوختهسرنوشتش را به دلبر دوخته کیستم من در […] -
0
شعر ویژه کاروان اسیران کربلا – بس کن حسین سربه سر نیزه ها مکن
بس کن حسین سربه سر نیزه ها مکن بس کن حسین مادرمان را صدا مکن بس کن حسین هستی من سایه ی سرم بس کن حسین جان من و جان […] -
0
شعر ویژه کاروان اسیران کربلا – آه و واویلا صد آه و واویلا
آه و واویلا صد آه و واویلاخونجگر زینب بی پسر لیلا در دل عالم اندوه و سوز و آه چون اسارت شد رزق آلُ الله عترت طاها نوحه گر و […] -
0
اشعار اسرای غریب کربلا – پر می کشد دلم به تمنای نیزه ات
پر می کشد دلم به تمنای نیزه اتدنیای دیگری شده دنیای نیزه ات جانی بده دوباره… به من نه به دخترتتا جان نیامده به لبش پای نیزه ات ترسانده است […] -
0
اشعار ولادت حضرت زینب (س) – با دست شوق چاک گریبان گرفته ایمبا دست شوق چاک گریبان گرفته ایم
با دست شوق چاک گریبان گرفته ایماز فرط شور بادۀ طوفان گرفته ایم در اوج ناز تخت سلیمان گرفته ایمامشب به دست زلف پریشان گرفته ایم شکر خدا ز جام […] -
0
شعر ویژه کاروان اسیران کربلا – عیسی شدی که این همه بالا ببینمت
عیسی شدی که این همه بالا ببینمتبالای دست مردم دنیا ببینمت بعد از گذشت چند شب از روز رفتنتراضی نمیشود دلم الا ببینمت اما چه فایده؟ خودت اصلا بگو حسینوقتی […] -
0
شعر کاروان اسیران – نظاره کرده ام ای جان به صحنه های عجیب
بدون تو چه کنم من در این دیار غریببه روی نیزه تو هستی تویی تو خدّ تریب پس از تو ای دل و دلبر درون کوفه و شامنظاره کرده ام […] -
0
اشعار کاروان اسرا – ای پسر فاطمه! قرآن بخوان
ای به سر نی، گهرافشانیَتقاری قرآن، سر نورانیت بشکند آن دست که از سنگ کینآیه نوشته است به پیشانیت همسفر و همدم و همراه منکشت غروب تو مرا، ماه من […] -
0
رباعی وفات حضرت زینب (س) – خون بود زمین و آسمان در تب بود (محمدرضا سلیمی)
خون بود زمین و آسمان در تب بودخشکیده ترین واژه ی هستی لب بود یک مرد فقط حادثه را زیبا دیدآن مرد، امیر دردها، زینب بود